تیموتی ویکس، آموزگار دانشگاۀ امریکایی افغانستان که سه ونیم سال در بند طالبان بود میگوید که با طالبان هیچ دشمنی ندارد.
پرویز شمال، خبرنگار طلوعنیوز که با این زندانی پیشین طالبان، در خانهاش در آسترالیا گفتوگو کردهاست، از او دربارۀ دوران اسارت و سپس آزادیاش پرسیدهاست.
تیموتی ویکس ۵۰ ساله اهل استرالیا در سال ۲۰۱۶میلادی هنگامی که تنها سه هفته از کارش همچون آموزگار در دانشگاۀ امریکایی – افغانستان میگذشت، طالبان اورا همرا با کیون کینگ ۶۳ ساله که اهل امریکا آموزگار دیگر این دانشگاه، از کابل ربودند.
این دو، سه و نیم سال در بند طالبان بودند و سرانجام در ۲۸عقرب سال جاری هجری خورشیدی با انس حقانی، مالی خان و حافظ رشید – سه عضو برجستۀ گروۀ طالبان – مبادله شدند.
تیموتی ویکس، اکنون در کشورش در استرالیا برگشتهاست و زندهگی تازهیی را در کنار خانوادهاش آغاز کردهاست.
پس از سه و نیم سال، روزهای خوش به خانوادۀ تیموتی ویکس برگشته و لبهای خشک و افسرده در این خانه اکنون به خنده باز میشوند.

تیموتی ویکس، میگوید هنگامی که کودک بود، مادربزرگش برایش قصههایی میگفت که بنیاد پارسی داشتند؛ از همینرو او علاقه داشت افغانستان را ببیند و سرانجام او به افغانستان آمد و کارش را همچون آموزگار در دانشگاۀ امریکایی – افغانستان آغاز کرد. اما پس از سه هفته کار، از سوی طالبان ربوده شد.
این استاد دانشگاۀ امریکایی، میگوید که در تمامی این سه و نیم سالی که در بند طالبان بود با کیون کنگ استاد دیگر دانشگاه امریکایی در یک زنجیر کشیده شده بود: «کیوین و من به هم دیگر در یک زنجیر کشیده شده بودیم. زنجیرها به دور دستان و پاهای مان بودند… فکر میکنم که برای شش یا هشت ماه نخست ما پاهای مان به یک دیگر زنجیر شده بودند. ما هرلحظه، هر روز تمامی یک هزار و یک صد و نود و هشت روز را به جز ده دقیقه، در یک اتاق با هم سپری کردیم.»
پس از ربوده شدن این دو استاد دانشگاۀ امریکایی کابل، جستوجو و آزادسازی آنان در اولویت نیروهای خارجی درآمدند. او میگوید که چندینبار نیروهای خارجی تا پشت در جایی رسیدند که آنان زندانی بودند، اما طالبان توانستند آنان را از راههای مخفی به جاهای دیگر انتقال دهند: «به باور من، نیروهای دریایی امریکا شش بار آمدند تا نجات مان دهند. یکبار، تا اتاق کناری – اتاقی که در آن بودیم – رسیدند. آنان پایین میآمدند. آن هنگام نمیدانستیم که آنان نیروهای ویژه استند. طالبان گفتند که آنان داعش استند. ما به تونلها رفتیم و طالبان توانستند که درهای آهنی را ببندند تا مانع تعقیب ما شوند.»

تیموتی ویکس، میگوید که در مدت اسارت چارهیی نداشت جز امیدواری به آینده و این امیدواری وی را استوار نگهداشت و دیدش را در برابر زندانبانانش دگرگون ساخت: «با پیشرفت زمان، محافظانی بودند که به آنان بسیار نزدیک شده بودم و تقریباً مانند برادران کوچکم شده بودند. من در برابر آنان هیچ دشمنی ندارم؛ زیرا آنان سرباز استند و سربازان نمیتوانند که مأموریت شان را انتخاب کنند. فرمان، از رهبرشان میآید.»
این استاد دانشگاۀ امریکایی، میگوید که زندانبانان همواره به زبان محلی با گروگانان صحبت میکردند، اما در هنگام آزاد شدن وقتی دید که تمامی نگهبانانش به خوبی زبان انگلیسی را یاد داشتند، شگفتی زد شد: «نگهبانانی که همیشه با من به زبان پشتو گپ میزدند، ناگهان همه به زبان انگلیسی روان صحبت کردند. در مکانی که ما را تحویل میدادند، برخی از نگهبانان که به آنان نزدیک بودم، آمدند تا با من عکس بگیرند، دستان شان را بر شانههایم گذاشتند. برای من ناراحت کننده بود که با آنان خداحافظی کنم؛ زیرا هنوز زنده بودم و خشونت ندیده بودم. اما در سه و نیم سال با آنان رابطه پیدا کرده بودم. به آنان اعتماد کردم و آنان بخشی از زنده گیام شده بودند. دانستن این که اگر این اوضاع ادامه یابد، بسیاری از آنان شاید زنده نمانند برای من ناراحت کننده بود.»
او میافزاید که نگهبانانش در هنگام رهایی گفتهاند که اورا دوباره به افغانستان دعوت خواهند کرد؛ در افغانستانی صلحآمیز و همچون مهمان: «محافظان طالبم به من گفتند که مرا دوباره به افغانستان دعوت خواهند کرد. نمیدانم که چگونه مرا دوباره دعوت خواهند کرد. اما گفتند در آینده هنگامی که صلح بیاید مرا خواهند گذاشت که به افغانستان برگردم.»

دو خواهر تیموتی، بیشتر به او نزدیکت استند؛ خواهرانش میگویند که پس از ربوده شدن برادرشان بیشتر دربارۀ افغانستان خواندند و خبرها را از رسانههای افغانستان دنبال میکردند.
جووان کارتر، یکی از خواهران تیموتی ویکس گفت: «در رسانههای استرالیا اطلاعات لازم را دربارۀ افغانستان بدست نمیآوردیم، از همینرو از رسانههای بیرون کشور به ویژه افغانستان کمک میگرفتیم که در این کشور چه میگذرد.»
الیزا کارتر، خواهر دیگر تیموتی ویکس نیز بیان داشت: «ساعت سه پس از نیمه شب، تلفون برایم آمد و بسیار هیجانی شده بودم و احساس بسیار خوش آیندی برایم دست داد که صدایش را شنیدم و بسیار احساس خوب داشتم و برایش گفتم که دوستش داریم و برایش دلمان تنگ شده بود. همه ما بسیار خوشحال شدیم که نجات یافتهاست.»
این استاد دانشگاۀ امریکایی برای دیدار با دوستان و خانواده به خانۀ خواهرش به شهر سیدنی آمدهاست، هرچند هوای سیدنی در این روزها به شدت آلودهاست، اما او هوای تازه را نه، آزادی را نفس میکشد.


























